در یکی از روزهای گرم تابستان سال ۱۳۱۵ در خانواده ای تلاشگر و زحمت کش در محله قدیمی جورآباد سنندج، نوزادی دیده به جهان گشود که بعدها یکی از خوش قلب ترین و خوش اخلاق ترین مرد محله و شهر شد که نامش را اقبال گذاشتند اما همچون اسمش از اقبالی بلند برخوردار نبود چرا که از همان اوایل نوجوانی بتواند درامرارمعاش خانواده سهمی داشته باشد در ۷ سالگی به شاگردی استاد خلیل معتضد انتخاب شد هفته ای ۲ریال ازهیچ بهتر بود زمان می گذشت که استادش به شغل شریف معلمی پیوسته بود. مجبورشدتا در نزد استاد غلامعلی گلستان آرا کار کند و وارد سن ۱۶سالگی شد که پدرش از دنیا رفت و به علت مرگ پدر سرپرستی خود و خواهران، و زن پدر و دختر زن بابایی را که بعدها همسفر زندگیش بود بر عهده گرفت.

 

 

پیشکسوتان نازک کاری سنندج- نازک کاری شباب کردستانی

 

بیش از ۷۰ سال سابقه خانوادگی در ساخت تخته نرد

 

کار و حرفه را نزد استادان معروف شهر خود همچون استاد غلامعلی گلستان آرا یاد گرفت و چون گذران زندگی درآن زمان براستی سخت بود اجبارا روزها برای آقای استادغلامعلی گلستان آرا کار میکرد شبها نیز سفارشات استاد عبدالله افتخارپور را انجام میداد رفته رفته توانست درسال ۱۳۵۰خود مغاز ه ای خریداری کند مغازه ای کوچک ولی پر از صفا و صمیمیت.

کم کم این پیشه را آموخت و شاگردانی چون حبیب الله نورانی عرفان سالمی بقاه مردوخی کمال شباب نجم الدین صاللحی در نزد او توانستند این حرفه را یاد بگیرند و کارهایشان را هرچه زیباتر وارد بازار کنند که به شهرهای ایران (تهران- تبریز- اصفهان) و حتی به خارج از کشور ارسال شد. این عزیز زحمت کش جدا از کار و فعالیت در جمع دوستانی هنرمند و صاحب صدا نیز خوش درخشید. صدای گرم و رسای این عزیز که همه از غم درون میگفت در تمام مجالس جشن و سرود شنیده شد و مراسم را به قدری گرم می کرد که همه وی را می شناختند در اجرای رقص اصیل کردی کمتر کسی را میشد در کنارش دید و مقایسه کرد. اخلاق خوب و بذله گویی اش او را تا آنجا مشهور کرد که تمام شهر سنندج اقبال شباب کردستنانی را می شناختند. یار مکتب نرفته ما انقدر از رفتار اجتماعی بالایی برخوردار بود که زبانزد خاص و عام شده بود و رفتارش تاثیر عمیقی براطرافیانش گذاشت.

در اثر کار زیاد و گرد و خاک کارش متاسفانه به بیماری آسم مبتلا شد این بیماری انقدر شدت پیدا کرده بود که در یکی از روزهای بهاری سال ۱۳۶۶ درمیان بهت وناباوری درسن ۵۱سالگی و در اوج جوانی شادابی و نشاط که یک عمر برای همه میخندید قلبش از حرکت باز ایستاد. وی چند روزقبل ازمرگش برای خرید چوب مخصوص کارش به یکی از روستاهای حومه شهرسنندج (توریور) رفت که در اثر بارندگی وسیلاب و بسته شدن راه دچارتنگی نفس شد و به دلیل در دسترس نبودن پزشک و بیمارستان، دارفانی را وداع گفت.

راهش پر رهرو و یادش گرامی و روانش شاد